سفارش تبلیغ
موسسه تبیان
yekta
yekta

   1   2      >

 


شبی از پشت یک تنهایی نمناک و بارانی ، تو را با لهجه ی گلهای نیلوفر صدا کردم


تمام شب برای باطراوت ماندن باغ قشنگ آرزوهایت دعا کردم


پس از یک جستجوی نقره ا ی در کوچه ها ی آبی احساس


تو را از بین گلهایی که در تنهاییم رویید ، با حسرت جدا کردم


و تو در پاسخ آبی ترین موج تمنای دلم گفتی


دلم حیران و سرگردان چشمانی است رویایی


و من تنها برای دیدن زیبایی آن چشم


تو را در دشتی ازتنهایی و حسرت رها کردم


همین بود آخر حرفت


و من بعد از عبور تلخ و غمگینت


حریم چشمهایم رابه روی اشکی از جنس غروب ساکت و نارنجی خورشید وا کردم


نمیدانم چرا رفتی


نمیدانم چرا، شاید خطا کردم


و تو بی آنکه فکر غربت چشمان من باشی


نمیدانم کجا، تا کی ، برای چه،


ولی رفتی و بعد از رفتنت باران چه معصومانه میبارید


و بعد از رفتنت یک قلب دریایی ترک برداشت


وبعد از رفتنت رسم نوازش در غمی خاکستری گم شد


وگنجشکی که هر روز از کنار پنجره با مهربانی دانه برمیداشت


تمام بالهایش غرق در اندوه غربت شد


و بعد از رفتن تو آسمان چشمایم خیس باران بود


و بعد از رفتنت انگار کسی حس کرد من بی تو تمام هستی ام از دست خواهد رفت


کسی حس کرد من بی تو هزاران بار در هرلحظه خواهم مرد


و بعد از رفتنت دریا چه بغضی کرد


کسی فهمید تو نام مرا از یادخواهی برد


ومن با حالتی مابین اشک و حسرت و تردید


نمیدانم چرا؟ شاید به رسم و عادت پروانگی ام باز


برای شادی و خوشبختی باغ قشنگ آرزوهایت دعاکردم...


نوشته شده در دوشنبه 18/2/91ساعت 10:15 عصر توسط زینب نظرات ( ) |

شبی از پشت یک تنهایی نمناک و بارانی ، تو را با لهجه ی گلهای نیلوفر صدا کردم ،تمام شب برای باطراوت ماندن باغ قشنگ آرزوهایت دعا کردم ،پس از یک جستجوی نقره ا ی در کوچه ها ی آبی احساس ،تو را از بین گلهایی که در تنهاییم رویید ، با حسرت جدا کردم ،و تو در پاسخ آبی ترین موج تمنای دلم گفتی ،دلم حیران و سرگردان چشمانی است رویایی  ،و من تنها برای دیدن زیبایی آن چشم


تو را در دشتی ازتنهایی و حسرت رها کردم ،همین بود آخر حرفت ،و من بعد از عبور تلخ و غمگینت ،حریم چشمهایم رابه روی اشکی از جنس غروب ساکت و نارنجی خورشید وا کردم ،نمیدانم چرا رفتی ،نمیدانم چرا، شاید خطا کردم ،و تو بی آنکه فکر غربت چشمان من باشی ،نمیدانم کجا، تا کی ، برای چه، ،ولی رفتی و بعد از رفتنت باران چه معصومانه میبارید ،و بعد از رفتنت یک قلب دریایی ترک برداشت ،وبعد از رفتنت رسم نوازش در غمی خاکستری گم شد ،وگنجشکی که هر روز از کنار پنجره با مهربانی دانه برمیداشت  ،تمام بالهایش غرق در اندوه غربت شد ،و بعد از رفتن تو آسمان چشمایم خیس باران بود ،و بعد از رفتنت انگار کسی حس کرد من بی تو تمام هستی ام از دست خواهد رفت ،کسی حس کرد من بی تو هزاران بار در هرلحظه خواهم مرد ،و بعد از رفتنت دریا چه بغضی کرد


کسی فهمید تو نام مرا از یادخواهی برد ،ومن با حالتی مابین اشک و حسرت و تردید ،نمیدانم چرا؟ شاید به رسم و عادت پروانگی ام باز ،برای شادی و خوشبختی باغ قشنگ آرزوهایت دعاکردم...


نوشته شده در دوشنبه 18/2/91ساعت 10:13 عصر توسط زینب نظرات ( ) |

سلام دوستان.


این وبلاگ به این آدرس منتقل شد :



http//:dreamyworld.parsiblog.com


لطفا به این آدرسم سر بزنید نظرم بدید!


مرسی


نوشته شده در سه شنبه 12/7/90ساعت 10:39 عصر توسط زینب نظرات ( ) |

 


 


به چه میخندی؟ به مفهوم غم انگیز جدایی؟ به چه چیز؟ به شکست دل من یا به پیروزی خویش؟


 به چه میخندی تو، به نگاهم که چه مستانه تو را باور کرد؟


 یا به افسونگری چشمانت که مرا سوخت و خاکستر کرد؟


به چه میخندی؟ به دل ساده من میخندی که دگر تا به ابد نیز به فکر خود نیست؟


خنده دار است بخند!


نوشته شده در سه شنبه 5/7/90ساعت 11:56 عصر توسط زینب نظرات ( ) |

 


نمی نویسم ..... چون می دانم هیچ گاه نوشته هایم را نمی خوانی


 


 حرف نمی زنم .... چون می دانم هیچ گاه حرف هایم را نمی فهمی


 


 نگاهت نمی کنم ...... چون تو اصلاً   نگاهم را نمی بینی


 


 صدایت نمی زنم ..... زیرا اشک های من برای تو بی فایده است


 


 فقط می خندم ...... چون تو در تمام سختی ها فقط لبخند میزدی


نوشته شده در سه شنبه 11/5/90ساعت 12:14 عصر توسط زینب نظرات ( ) |

   1   2      >

Design By : Pichak



مازیار فلاحی

خداحافظ

آرشیو کد آهنگ

دانلود همین آهنگ

کد تغییر شکل موس